دریچه

ته دلتنگی هایم

در گوشه ای تاریک

دریچه ایست

که باز می شود 

به باغ سبز چشم های تو

به زندگی ...

/ 17 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نگار

نه ... آنقدر خوب است که هی بخوانمش ... حفظش کنم ... دوستش داشته باشم ... از آن دو سه خطی هایی است که دل آدم را با خودش می برد ... به زندگی لابد...

مولود

دوست عزیز سلام با مطلبی از دکتر شریعتی بروز هستم منتظر حضور سبزتم[گل]

ملیحه

سلام دوست مهربون ممنونم که به وبلاگم سرزدیو نظرتو گفتی شمام وبلاگه خوب و مطالبه خوبتری داری مخصوصاً پست قبلیت که به نظرم خیلی جالب در عین حال خنده دار اومد و در حد یه رویای شیرین واقعاً اگه این متنی که شما نوشتی زندگیه واقعی باشه پس این کاری که ما الان داریم انجام میدیم اسمش چی میتونه باشه؟!! فکر کنم یه جورایی خودکشی[اوه]

ریحانه.م

سلام . من اومدم

ریحانه.م

سلام . من اومدم

شیرین

سلام گلم خوش اومدی[قلب]

سپیده

این شعر در عین ساده گی چقدر دلنشین ٍ لذت بردم از خوندنش ممنونم [گل]

دلتنگی های یک عمه

باید کتاب را بست. باید بلند شد. در امتداد وقت قدم زد گل را نگاه کرد ابهام را شنید. باید دوید تا ته بودن باید به ملتقای درخت و خدا رسید سهراب سپهری