حسرت

گاه گاهی دلم تنگ می شود

و از زندگی خسته

از این همه درد ویران می شوم

در حسرت دانستن نمی دانم ها

. . . .

تو کجای این قصه ی تلخی

سایه ی چسبیده به من

پشت کرده به مرگ

رو به هیچ

/ 16 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یلدا

ببین این عالی بود ..اینا کار خودتن دیگه؟هر روز نوشته هات داره ژخته تر می شه و آدم بیشتر لمسشون می کنه..ممنون از تبریکت:)

سحر

سلام...ای همه ی ناتوانی ها... نداشتن ها... سلام ای همه ی عرق های شرم... سلام...ای زندگی... ای ملال بی پایان.. زیبا سرودی...[گل]

کوچه ای بی انتها

هرروز چيزي در اين صفحه يافت ميشود تلختر از ديروز. سري بزن چيزي دارم در همين احوال. درود

مهراسا

سلام ممنونم که به من سر زدی من سعی می کنم تند تند بیام پیشت[وحشتناک]

مولود

دوست عزیز سلام با تولدی دیگر بروز هستم منتظر حضور سبزتم

سپیده

سایه ی چسبیده به من پشت کرده به مرگ رو به هیچ این یعنی همه چی ... اما اون حسرت دانستن ندانستن ها خیلی منو آزار میده خیلی دردناکه و تموم رنج ما در زندگی از همین دانستن هاست که میدانیم تا چه حد نادانیم

نویسا

تو کجای این قصه ی تلخی سایه ی چسبیده به من پشت کرده به مرگ رو به هیچ ... مانده ام در قفس و مانده ام که دیگر چگونه فریاد کنم بر پشت کدام بام بلند... [گل]