رهایی

پشت سکوتم  شاعریست

لب دوخته بر،دار

با چشم هایی باز

بی نگاه اما

خشکیده تن

آویخته بر ریسمانی خسته

از سنگینی مرده تن

در آرزوی فردای گسیختن

رهایی

/ 22 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهاره

سلام بابک عزیز امیدوارم همیشه سرشار از لذت نوشتن باشی .چون " سکوت سرشــــــــــــــــــــــــــــــــار از ناگفته هاست " بازم بهم سر بزن و خوشحالم کن . بهاره[خداحافظ]

فرشته بیکار و تقلی خانوم

رهایی کلمه ایه که همیشه بهش فک می کنیم ولی رها نیستیم راستی امروز تولد بلاگمه زودی بیا نا کیکا آب نشده

سارا

سلام. ممنون از نظرتون. راستش من خیلی وقت بود که این حس تنهایی از یادم رفته بود. گرچه تنها بودم اما بهش فکر نمیکردم. وقتی دوستم گفت دوباره یادم افتاد. از طرفی من با این دوستم تازه دوست شدم. نفهمیدم که اون از کجا فهمید. واسه همین خیلی خیلی تعجب کردم![گل]

یلدا

بابک جان خسیس نیستم اما متاسفانه اینترنت محل کارم به شدت کنترل می شه و مجبورم از خونه آپ کنم...و خونه هم که هر شب اینقدر دیر می رسم که دیگر رمقی برای فکر کردن باقی نمی ماند....

شبنمکده

داستان رخ افروخته ی ما داري قصه ي سوز دل سوخته ی ما داري آن چه داريم در اين عالم خاكي قلب است باز هم چشم به اندوخته ی ما داري پايبند مغ آتشكده هاييم و تو باز میل روی سیه و سوخته ی ما داري بي برادر ته چاهيم و باور داريم دل به دان یوسف نفروخته ی ما داري از الف هاي پياپي سرمان خون آلود ترس از درس نیاموخته ی ما داري روي ديوار و يا بر در زندان مي جو پرسشي گر ز لب دوخته ي ما داري

آشنا

شاعر ساکن در پشت سکوت به آرزویش میرسد و رها میشود زمانی که شعر می گوید (زیبا بود[گل])