زندگی

درکوره راهی بی سرانجام

زندگی را دیدم

با سایه سنگینی از مرگ،بر دوش

برهنه پای و بریده نفس

تن خسته

از سنگلاخ عمر

از خویش

/ 15 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ما نسل سومی ها

آره دیر به دیر آپ میکنم اما هر وقت آپ میکنم به تمام دوستام خبر میدم[لبخند]

z0z0

و لبخندي خشكيده بر گوشه ي لبانش و دلي كه تو نميبيني اما از هجوم زمانه ي بيرحم ديگر جايي سالم براي شكستن هم ندارد.....[گل]

عاطفه

هوا بس ناجوانمردانه سرد است... منم آپم

مانی

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود صحنه پیوسته بجاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

سپیده

زندگی تن خسته ...اما نه از خویش...از انسانهایی که هر چه بیشتر می مانند کمتر با او خو میگیرند

آمد

و کاش این بار به سلامت به مقصد رسد .

فروزان

زندگی چیست ؟؟؟؟؟؟؟ خون دل خوردن اولش رنج و آخرش مردن سلام دوست خوبم امیدوارم همیشه مثله وبلاگت سبز باشی من دختری دل سوخته ام چون چند ماه پیش دوستمو پای چوبه ی دار از دست دادم خیلی بی گناه کشته شد . با رفتنش دلم رنگ و بوی غصه گرفت و پژمرد و زانوی غم بغل گرفت. حالا این دختره دل شکسته از شما خواهشی داره اینکه: به وبلاگش بیاین و واسه شادی روح دوستش دعا کنید و واسه خانواده ی محترم دلارا پیام تسلیت بزارین. از لطفتون ممنونم همیشه سبز بمانی...

سحر

دوردست امیدی نمی آموخت... لرزان بر پاهای نوراه...رو در افق سوزان ایستادم... دریافتم که بشارتی نیست... چرا که سرابی در میانه بود.. این بی کرانه زندانی چندان عظیم بود که روح از شرم ناتوانی در اشک پنهان می شد... بابک عزیز بسیار زیبا سرودی[گل]