یله داده بود

بر صندلی راحتی

و با چشمانی نافذ و بی احساس

به تو می نگریست

که در آخرین گامها

به لبه ی تاریکی می رسیدی

خسته از تن, تا آرام از جای برخیرد و چون نسیمی خنک

بر علفزاری

تو را چون پر کاهی بردارد از جای

و ببرد تا خانه ی بی اندوه وتو

با لبخندی به شیرینی دیدار

بگویی

سلام آقای مرگ

 

این را سال پیش برای مادر بزرگم نوشتم که

پس از یک بیماری طولانی از میان ما رفت