کسی از ژرفای تاریکی صدایم می زند

نکند مرگ؟

و دستانی نامهربان از فراسوی نیستی

به سویم آغوش گشوده اند

من

سبد خاطره هایم بر دوش

طرح اندوه غریبی بر لب

گل پژمرده ای از عشق به دست

به سوگ نشسته بر امید

چشم به راه مصیبتی دیگر

چه می خواهی از من