هوا هنوز گرگ ومیش بود صدای سرفه های متوالی ومکررش اعصاب مسافرای خواب آلود اتوبوس رو خورد کرده بود. یکی دو نفر هی برگشته بودنوبا اخم نگاهش کرده بودنو زیر لب چیزایی زمزمه کرده بودن .ژاکت بافتنی خاستری رنگ ورو رفتشو محکم دور خودش پیچیدو با دستش وسط سینشو ماساژ داد اما فایده‌ای نداشت سرفه‌ها قطع نمی شد یا اگر م یشد چند ثانیه بعد از نو شروع می شد از مردم خجالت می کشید اما دست خودش نبود سرفه هاش  خلط آلود و مشمئز کننده بود رنگ صورتش پریده و لباش به کبودی می زد صورت باریکی داشت با بینی قلمی و خوش تراش و گونه های برجسته که از تب گل انداخته بود . یه دسته موی مشکی و براق از زیر روسریش بیرون اومده  و نیمی از پیشانی بلندشو گرفته بود با اینکه آرایش نداشت ومریض بود صورتش زیبایی خاصی داشت معصومیت توی چشمای درشت میشی رنگش موج می زد پایین روسریش رو جلوی دهنش گرفت و یه نفس بلند کشید احساس خفگی می کرد .اتوبوس ایستگاه به ایستگاه شلوغ تر می شد . از جایش بلند شد قد بلتد و بلزیک اندام بلند گفت : آقا نگه داردین پیاده میشم و به زور از لای مسافرها به طرف در رفت با صدای اون از قسمت مردونه چند نفر برگشتنو بهش نگاه کردن یکیشون که به نظر چهل ساله میومد و سیبیلو و چهارشونه بود دزدکی بهش چشمک زد دلش می خواست میتونست می رفت محکم توی صورتش می زد سرشو با اخم برگردوند و جابه جا شد یه زن چادری با آرنج محکم به پهلوش زد .

- هوی چه خبرته پاموله کردی،به طرف زن برگشت تا اومد بگه ببخشید  سرفه  امونش نداد صورتش به صورت زن نزدیک بود یه قطره کوچیک از آب دهنش بی اختیار به صورت زن پاشید زن محکم هولش داد عقب - کثافت عوضی تو کودوم طویله بزرگ شدی یکی به این راننده بگه نیگه داره این آشغالو بندازیمش بیرون الان همه مون مریض میشیم. بعد یه دستمال از کیفش درآوردو صورتشو با چندش پاک کردو زیر لب گفت بیشرف تمام هیکلمو به گند کشید توی اتبوس هم همه شد هرکی یه چیزی میگفت اتبوس سلانه سلانه به ایستگاه رسید از توی ازدهام جمعیت خودشو به در رسوند و پیاده شد حالش بد بود به طرف ایستگاه رفت روی صندلی فلزی نشست صندلی یخ بود سرما تا مغز استخونش نفوذ کرد احساس کرد داره خفه میشه سرشو تو جوی خالی از آب کهنار ایستگاه خم کردو تف کرد خلط بزرگو لزجو خون آلود کف جوی آب افتاد،کمی آروم شد سرشو به عقب تکیه داد چشماشو بست با خودش فکر کرد ساعت چنده حتما دیرم شده جواب صاحب کارمو چی بدم و تو همین فکرها به خواب رفت چقدر زیبا بود مثل فرشته ها