غروب بود یکی از آن غروبهای سرد پاییز، گرمای بی رمق آفتاب بعد از ظهر را ،سوز سردپاییز از بین برده بود.پیر مرد احساس کرد سردش شده سوز سرد تا مغز استخوانش نفوذ می کرد خواست از جایش بلند شوده مثل هر روز، پاهایش خواب رفته بودند. صندوقچه واکسش رااز جلوی پایش بلند کردو کنار گذاشت. پاهایش راتوی پیاده رو دراز کرد پیاده رو خلوت و سوت وکور بود. با خودش گفت: پاشم زودتر برم خونه. دیگه کسی واسه واکس نمیاد ،تو این سرما .سعی کرد بلند شود، به هر سختی بود سر پا شد قد کوتاه بود موهای چرب و فرفری سفیدش از زیر کلاه بافتنی سبز رنگی که سرش بود بیرون زده بود کلاه را تا روی ابروهای بلندو نامرتبش پایین گشیده بود،ریش وسبیل جو گندمی اش چرک به نظر میرسید. لباس سیاه بلند بارانی مانندی به تن داشت زیر بارانی اش ،  ژاکت یقه هفت درشت بافت خاکستری رنگ به تن داشت یقیه چرک وکبره بسته ی پیراهن شیری راه راه اش از زیر ژاکت بیرون آمده بود. نگار مدتها از تنش درنیامده بودند.

صدای توله سگ ریق زده مریضی که از بعداز ظهر دورش می پلکید دوباره بلند شد سرما زده و ژولیده بود و چشمهای عسلی درشتش قی کرده بود.  .پیرمرد از جیبش قوطی سیگار نقره ای رنگ کهنه ای بیرون آورد و از داخلش یک نخ سیگار بدون فیلتر درآوردو روشن کرد. یکی دو پک که به سیگار زد کیفور شد سرش را به طرف توله سگ برگرداند وخندید، با صدایی دورگه و خشن گفت: تو طفلکم ازت بوی الرحمن میاد امشب کارت تمومه توی این سرما من نمیدونم این ننه پدر سوختت سر سیای زمستون واسه چی تورو پس انداخته، حالا کدوم گوریه ها؟ یقین دوباره رفته پی الواتی. بعد زد زیر خنده و ردیف دندانهای زرد کرم خورده اش معلوم شد همینطورر که میخندید سرفه اش گرفت سینه اش خراب بود هم از سیگار هم از سرما خوردگی کهنه ای که چند سال همراهش بود از بس که روی  زمینهای سردو نم ناک مینشست .

با خودش گفت :برم زودتر خونه ،زغال کرسیو عوض کنم بسرم زیرش یه چهار تا چایی غلیظ بخورم یه خورده حالم بیاد سرجا . از این فکر قند تو دلش آب شد . دوباره صدای توله سگ بلند شد ،انگار التماس میکرد صدایش ضعیف و بی حال بود ،پیر مرد به توله سگ نگاه کردو با غیض گفت :ای بابا توهم دیواری از دیوار ما کوتاتر پیدا نکردی هی وق میزنی. اصن واسه چی می خوای زنده بمونی برو یه گوشه سرتو بذار بمیر والا راحت میشی میخوای بمونی که چی بشه، یه عمر گشنگی و بدبختی بکشی و هی بچه پس بندازی ؟ توله سگ تلو تلو خوران جلو اومد خیلی بی حال بود دور پوتین های سربازی پیرمرد چرخی زد پوتین ها کهنه و زهوار در رفته بود ندوبندهایشان شل بود وهمینطور باز ول شده بودندو تو پاش قیافه‌ی خنده‌داری داشتند.

صدای قدم های یک عابری که از دور میامد پیرمرد رو به خودش آورد گوشهایش را تیز کرد صدا صدای یه جفت کفش مردانه بود امکان نداشت اشتباه کند ته مانده ی سیگارش را تو جوی آب انداخت سیگار توی لجن کف جوی آب چِسی کرد و خاموش شد جو پر بود از لجن و پوست پرتغال و قوطی و پلاستیک و بطری و هرچیز که به فکرت برسد، مرد نزدیک شد ،قد بلند و پالتویی بود تند تند راه می رفت. پیرمرد خودش را جمع و جور کرد و اول به کفشهایش نگاه کرد ، کفش های مرد براق و واکس خورده بودند برق کفشها را می شد توی نور ضعیف لامپ بی جان تیر چراغ برق کنار خیابان تشخیص داد مرد از جلوی پیر مرد با سرعت رد شد و رفت پیر مرد آه بلندی کشیدو گفت: ای بابا ما اگه شانس داشتیم که ...حرفش را تمام نکرد بند وبساطش را جمع کردو راه افتاد برود که دوباره صدای توله سگ بلند شد به طرف توله سگ برگشت -بر خر مگس معرکه لعنت،نه انگار تو هم دس از سر کچل ما ور نمی داری بذا خیالتو راحت کنم زنم منو به زور خونه را میده چه برسه به تو آره بابا جون این گوری که بالا سرشی مرده توش نیس برو رد کارت .چند قدم به طرف توله سگ برداشت پایش را عقب  بردکه  لگد محکمی بهش بزندو پرتش کندتوی جوی آب اما توله سگ با چشمهای معصوم وتب آلودش زل زده بود تو چشمهایش واز جایش تکان نمی خورد پایش راپایین  آوردزیر لب چیزایی گفت و خم شد توله سگ را زیر  بغل زدچند تا فحش آبدار به خودش ‌،سگ توله و زمین زمان دادو راه افتاد طرف خانه..